نامه ای به خودم…

شاید اگر نامه را برای فردی جز خودم مینوشتم، اینقدر در شروع و خطاب و اتمام نوشته‌هایم سر در گم نبودم.

سلام. تعجب نکن! چیزی نیست. این همان خودگویی هاییست که با خودت داشتی و هیچ وقت کسی نمیشنید. فقط الآن به کلمات تبدیل شده و مخاطبش کمی عمومی تر از خودت.

مهدی حواست هست چه کردی؟ چه میکنی؟

۲۶ سال پیش، همچین روزی با اشک و گریه پا به این دنیا گذاشتی. برای چه در این دنیا پا گذاشتی؟ فکر میکنی قرعۀ ورود به دنیا به نامت درآمده بود یا زرنگ بودی و زدی توی صف؟ هیچ کدام. نوبت تو شده بود که به این دنیا بیای و ادعاهایی که داشتی را ثبت کنی.

اولین روز نه چیزی میدانستی و نه از فهمیدن بویی برده بودی. اولین چیزی که از این دنیا یادت می‌آید، آن صبح است که با پدر و مادر در باغ وحش وکیل آباد قدم میزدید. نمیدانم ۳ سالت بود یا کمتر!

پس از تو تا ۳ سالگی هیچ توقعی نیست.

کودکی رو در شهری غیر از زادگاهت بودی و بخاطر اختلاف فرهنگی خانواده‌ات با جامعه اطراف با کسی رابطه ای نداشتی. ماهی یک روز فقط فرصت بازی با همسن و سال هایت را داشتی که آن ها تو را هم بازی نمیدانستند.

نمیدانم چه حالی داری وقتی به دوران ۳ تا ۷ سالگی ات فکر میکنی…

سخت است در فامیل فوق العاده مذهبی که شعار “دخترها با دخترها، پسرها با پسرها”یش هنوز در گوشت میپیچد، همسن و سال پسر نداشته باشی.

یک خاطره را برایت یادآوری کنم؟ روزی که کمتر از  ۵ سالت بود و در خانه مادربزرگ دختر ها با هم بازی میکردن. رفتی جلو تا در بازی شرکت کنی، گفتن نه ما بازیت نمیدیم. رفتی یک گوشه اتاق بازیشان قایم شدی! دخترِ فلانی آمد و گفت چه میکنی؟ گفتی برو کنار تو نباید من رو ببینی؛ گفت چرا؟ گفتی من نقش خدا رو در بازیتان دارم. من شما رو میبینم اما شما نباید من رو ببینید. هه خودت به خودت نقش داده بودی و همبازیشان شده بودی.

این نوشته رو از دست ندید!  احساسات ، روحیه ، هیجانات

تا هفت سالگی که تفاوت هِر را از بِر تشخیص نمیدادی هم هیچ!

یادش بخیر! یادت است روزهای آخر شش سالگی را چقدر با شعف گذراندی برای رسیدن به جشن تولد ۷ سالگی؟ قرار بود پدر و مادر برایت جشن تولد بگیرن که پسرمون شاخ قول شکانده و ۷ سالش شده! دقیقا ۲۰ سال از آن روز گذشته.

سن تکلیف دینی، ۱۵ سال است و اما روزی که بدی را از خوبی تشخیص دادی، تولد رسالت توست! پس تو باید از ۷ سالگی در راه رسالتت قدم بر میداشتی.

روزهای بالا و پایین زیادی داشتی…

از اولین نخ سیگار که ۱۱ سالت بود و یکی از دوستانت (!) در پارک شهر اراک گوشه لبت گذاشت گرفته تا روز بعدش که از خودت بخاطر تجربه سیگار کشیدن بدت می‌آمد.

از اولین بار گوش جان سپردن به آهنگ محسن یگانه در ۱۶ سالگی گرفته تا دریافت جایزه مسابقات آموزش و پرورش رشتۀ قرائت قرآن.

خداییش در خانه ای که صدای تلویزیون را بخاطر آهنگش قطع میکردن، آهنگ گوش دادن نشان از ارتداد بود. خدا رو شکر که گوش کردن همان آهنگ هم چند روز بیشتر ادامه نداشت. نه این که بخاطر ترس از خدا و عذاب های خدا ترکش کرده باشی ها! بخاطر این که خوشت نیامد ترک کردی.

دیگه از فراز و نشیب هایت چه بگویم؟ آها یادم آمد…

سوم راهنمایی اولین تجدیدی عمرت را آوردی! سوم دبیرستان برای اولین بار از مدرسه اخراج شدی. از این اتفاقات که در زمان خودش تو را به یک انسان ضد رشد معرفی میکرد گرفته تا روز ۲۴ دی ۹۶ که اولین جلد کتابت چاپ شد و پایین کتاب در قسمت نویسنده نامت حک شده بود.

یک خاطره از سیاه ترین چهره ای که داشتی رو بگم؟ ۱۱ سالت بود. ۳ روز قبل از تحویل سال جدید، سال ۸۵٫ لباس نو هایت را بر تن کردی و منتظر پدر بودید برای سفر به زادگاه! سفر عیدانه از اراک به قم!

این نوشته رو از دست ندید!  باور ها و عادت ها | اثر باور در ایجاد و حذف عادت‌ها

مادرت گفت تو خونه منتظر بمون تا بابا بیاد. گوش نکردی و رفتی بیرون خودت را به دوستانت نشان بدهی. رفتی زمین فوتبال آسفالتی که همیشه دوستات اونجا بودن. چند نفر غریبه هم سن و سالت آنجا بازی می‌کردن. تعارفت کردن بیا باهامون بازی کن.

تو هم با لباس نو هات رفتی تو بازی. یکی از بازیکن ها پا پشت پایت انداخت و نزدیک بود بیافتی! با اون بنده خدا دست به یقه شدی، هُلَش دادی…

خورد زمین و دستش زیرش ماند و فریاد زد.

بهش گفتی بلند شو الکی ننه من غریبم راه ننداز. دستش را از زیر بلند کرد و دیدی که ساق دستش شکست…

فرار کردی!

از شکستن استخوان دست مردم در کارنامه ۲۰ ساله‌ات (بعد از ۷ سالگی) داری تا تجربۀ دیسک کمر و گردن!

از سخنرانی در مسجد امام زین العابدین علیه السلام (یکی از مسجد های مهم شهر قم) در پرونده ات داری تا سخنرانی در دانشگاه تهران.

خلاصه از صعود و سقوطت بخواهم بگویم این نوشته را به کتاب تبدیل میکند. خودت میدانی که هیچ کس مثل من، تو را نمیشناسد.

اما … سوالم اینجاست.

در این ۲۶ سال چه کردی؟ چه تغییری در دنیای پیرامونت ایجاد کردی؟

میخواهی بگویی کتاب نوشتم؟ قبول کتابت خوب است. اما چه تفاوتی داری با این همه انسانی که کتاب نوشته اند؟

میخواهی بگویی سایت دارم و بیش از ۷۰ مقاله نوشتم؟ این هم باشه تو خوبی. اما چه تفاوتی داری با این همه انسانی که سایتی دارند و در آن به دیگران آموزش میدهند؟

میخواهی بگویی روحانی هستی؟ میخواهی بگویی به بیش از ۲ هزار نفر آموزش سبک زندگی دادم؟ ببین توقع نداشته باش با این اعداد گول بخورم. تمام این کارهایی که انجام دادی را هر کسی با کمی تلاش میتواند انجام دهد. چه اثر متفاوتی در این دنیا گذاشتی؟

چه چیز منحصر به فردی داشتی؟

آمدی در این دنیا و رسالتی داشتی. قرار بود ارزشی به این دنیا اضافه کنی. درسته تا الآن قدری ارزش اضافه کردی. اما این، همان بود که برایش به این دنیا آمدی…؟

این نوشته رو از دست ندید!  اثر پروانه ای در زندگی + فیلم

نمیخواهم حالت را خراب کنم، اما فکر میکنم به خاطر شرایط جدیدت که کسب و کاری برای خودت دست و پا کردی و دیگران تا حدی تحویلت میگیرند، سرعتت را کم کرده ای! حواست باشد که تعریف دیگران در مسیر جلویت را نگیرد. باید حرکتت سال به سال بیشتر باشد.

خیلی شد!

خیلی وقت بود این همه کلمه کنار هم نچیده بودی. الآن هم زحمت کشیدی.

میدونم طی نوشتن این متن یه جاهایی به قدری لبخند روی لبت بود که روی گونه ات احساس خستگی کردی و جاهایی از متن اشکت جاری شد.

مهدی جان عزیزم. من بیشتر از هر کسی تو را دوست دارم اما گاهی حس میکنم تو حواست به من نیست!

هم من میدونم هم تو! زندگی در این دنیا چیزی نیست که بخاطرش خودت را برنجانی. میدونم تحت تاثیر اولین تار موی سفیدی هستی که چند روز پیش روی سرت پیدا کردی، اما زندگی همینه.

شاید دلیل آن تار موی سفید، جدی گرفتن قسمت هایی از زندگی بوده. زیاد جدی نگیر.

مگر خودت در کلاس ها نمیگویی لحظه حال، نقطه انقطاع گذشته ایست که دیگر در دسترس نیست و آینده ایست که مبهم است پس بجای زندگی در دو عدم، از لحظه استفاده کنید! پس چرا گاهی اوقات در دام حسرت گذشته یا ترس از آینده می‌افتی؟

مهدی جان کلام رو مختصر کنم…

امروز تولدی دیگر فرا رسید. ۲۷ مین سال زندگی ات شروع شد. تا الآن این بودی. اگر اتفاق خاصی برایت اتفاق نیافتد حداکثر ۵۰ سال دیگر در این دنیا فرصت داری. یعنی بیش از یک سوم را گذراندی. برو ببینم چه میکنی. این نامه را برایت نوشتم تا خود آگاهی‌ات بیشتر شود.

 

خوش باشی. تا ۳۰ فروردین سال آینده ببینم چه میکنی. دوست دارم سال آینده لیست دستاوردهایت را برایم ارسال کنی. زندگی شاد و پر دستاورد و ارزشمندی رو برات آرزو میکنم.

 

One thought on “نامه ای به خودم…

  1. مهدی یاور 313 میگوید:

    نامه‌ای سرگشاده به خود:
    نشانه ای از دیدگاه انسان از آینده خود به حال فعلی خویش
    اما این نامه یادآوری روز های تلخ و شیرینی میکند که گاهی دلسردی هایی را شامل می‌شود چون عمر کوتاه است و مسیر طولانی…
    در این زمان کوتاه به کدامین کار بپردازد و…
    ولیکن با توجه به یادآوری های شما، باید شروع کرد و دست از تلاش نکشید و غم گذشته را نخورد و به اهل بیت علیهم السلام توسل کرد…
    فَقَالَ رَبِّ إِنِّی لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَیَّ مِنْ خَیْرٍ فَقِیرٌ
    «پروردگارا! هر خیر و نیکی بر من فرستی ، به آن نیازمندم!» (سوره قصص/آیه ۲۴)

    از خداوند منان برایتان عمری بابرکت در رکاب امام زمان (عج) میطلبم.

  2. جواد میگوید:

    سلام
    نمی دونم چی بگم و از کجا سروع کنم ولی متاسفم برای کسی که از خط دوم و سرتیتر بیشتر خونده باشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *